از چه !؟


زندگی یعنی :

یک سار پرید !

از چه دلتنگ شدی ؟!

دلخوشی ها کم نیست ...

مثلا این خورشید

کودک ـ پس فردا

کفتز ـ ان هفته !!


یک نفر دیشب مرد

و هنوز نان ـ گندم خوب است ...

و هنوز اب میریزد پایین اسب ها مینوشند !

قطره ها در جریان

برف بر دوش ـ سکوت

و زمان

روی ـ

ستون ـ

فقرات ـ

گل ـ

یاس !




پ.ن:

روح ـ کمسال ـ سهراب که در جهت ـ تازه ی ـ اشیا جاریست قرین ـ رحمت باد ...

خیلی ساله وقتی دلم از همه چی میگیره این شعرو برای ـ خودم میخونم ... امتحان کنید جواب میده :)




تناسخ

به فرض ـ اینکه تناسخ ـ روح واقعیت داشته باشه فکر میکنید قبل از شمای ـ فعلی چه طور موجودی بودین !؟ اگر مثل ـ حالا انسان ... با چه ویژگی هایی !؟ اگر موجود ـ دیگری ... چگونه ؟!

 شمای ـ بعدی چه طور خواهد بود !؟

 



پ.ن :

از همه ی ـ شما دوستان تقاضا دارم به این سوال پاسخ بدید حتی اگر به عقیده ی ـ شما  این یک فرض ـ محال است ...!


پـــــ ر و ا ز

تمام  ـ صندلی های ـ دنیا

تو را به نشستن و ماندن فرا می خوانند !!

به جز یک صندلی ...

که هر لحظه

به خاطرت می آورد ..

بال هایی برای ـ پرواز داری !

...

از صندلی ـ چرخ دارت

دلگیر نباش ...

دوست ـ من !


میلاد تهرانی

خوره

من

هیچ وقت

از فلسفه

چیزی نفهمیده ام .

هیچ وقت !

فقط یک چیز را

خوب میدانم !


ان هم ...

این

یاس ـ

فلسفی ـ

لعنتی ست ...


که این روز ها

مثل ـ خوره

افتاده به جانم !




پ.ن :

گاهی دلم برای ـ خودم تنگ میشود

...

در دست های ـ الوده ی ـ انسان ـ قرن ـ ما

برگ برگ ـ تاریخ پر از ننگ میشود !


امان از روز های ـ رفته ... دریغ از ایام ـ مانده !


... وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ نَفْسٍ لا تَقْنَعُ وَ بَطْنٍ لا یَشْبَعُ وَ قَلْبٍ لا یَخْشَعُ وَ دُعَاءٍ لا یُسْمَعُ وَ عَمَلٍ لا یَنْفَعُ !



شب های ـ قدر که تمام میشود ... بوی ـ خاحافظی ـ رمضان همه جا را پر میکند ...

این روز های ـ اخر برایم تند تر میگذرند ... از همه ی ـ سال !


چقدر غریب رمضان را بدرقه میکنیم جدا ...

که اصلا انگار نه انگار یازده ماه نیست

و یک ماه هست

و آن یک ماه و ما نیستیم

و خدا هست

و بنده * نیست

و رمضان می آید

و بنده جای دیگری است

و رمضان میرود

و بنده هنوز ... خواب !

...


چشم ـ من ...

چشمه ی ـ زاینه ی ـ اشک !

گونه ام ...

بستر ـ رود !!

_ کاشکی _

هم چو حبابی

بر اب

در نگاه ـ تو

رها میشدم

از بود و نبود ... **




* : خودم !

** : حمید مصدق


ارشیو 24/امرداد/91


انجا تنها یک تنور گرم بود و یک اقای ـ نانوای ـ مهربان و یک اقای ـ دیگر ـ نانوا ! و یک پیرمرد که تنها مشتری ان لحظه هایشان بود .

گوشه ای ایستادم . اقای نانوا در کنار پیرمرد ایستاده بود و با مشقت ـ زیادی سعی داشت به او بفهماند که ... ناگهان متوجه حضور من شد ... مثل اینکه بخواهد تکلیفی دشوار را از سر رفع کند به پیرمرد اشاره کرد و رو به من گفت : لطفا هزار و پونصد تومن بشمار از ایشون بگیر !

به دستان پیرمرد خیره شدم چند اسکناس کهنه و مچاله شده ... پول هایش را به من داد ... دو تا پانصد تومانی بود و چند اسکناس دیگر ... دست در جیبش فرو برد و چند تا دیگر نیز بیرون اورد ... یک پانصد تومانی از بین انها جدا کردم و بقیه را به دستش دادم ! اقای ـ نانوای ـ دیگر انگار خطاب به شخصی نامعلوم ... گفت :

به اندازه ی وزنش تراول پنجاه هزار تومنی داره ... ولی ... روزگار با ادما چی کار میکنه !

پیرمرد به پول هایی که در دستش بود نگاه کرد ... مثل اینکه بخواهد یک معادله چند مجهولی را حل کند عمیقا به فکر فرو رفته بود ! زیر لب گفت : سه تا نون پونزده هزار تومن ؟ گفتم : نه اقا ! هزار و پونصد تومن !

اقای نانوا جلو امد اسکناس های ـ پیرمرد را از من گرفت و نان هایش را به دستش داد و او را روانه کرد !

به پیرمرد نگاه میکردم که تامل کنان از نانوایی بیرون میرفت که اقای نانوا گفت :

اول سرمایه دار ـ شهر بود ... خیابان ـ ... فروشگاه ـ ... داشت ! حالا به چه روزی افتاده ! دعا کن عاقبت بخیر بشی !

گفتم : الزایمر دارن ؟

انگار که اصلا متوجه حرفم نشده باشد ... بی ربط گفت :

بله ! اقای ـ ...

پرسیدم : فراموشی دارن ؟

با افسوس گفت : بله ! حالا برو دعا کن عاقبت بخیر بشی !



پی نوشت :

ان شب دلم بی نهایت از غربت سنجاقک پر شد ...

شاید تعداد دفعاتی که در نانوایی قدم گذاشتم به اندازه ی انگشتان دستم نباشد ... اما عالمی دارد برای ـ خودش ها ... !

کاش عاقبت بخیر شویم ... همگی !



گذر ـ فصل ها ... عبور ـ سال ها !

از بی حوصلگی ـ قلم ... دست به دامان ـ ارشیو شده ام !

تو امرزنده ی ـ مهربانی !

يَا مَفْزَعِي عِنْدَ كُرْبَتِي وَ يَا غَوْثِي عِنْدَ شِدَّتِي إِلَيْكَ فَزِعْتُ وَ بِكَ اسْتَغَثْتُ وَ بِكَ لُذْتُ لا أَلُوذُ بِسِوَاكَ وَ لا أَطْلُبُ الْفَرَجَ إِلا مِنْكَ فَأَغِثْنِي وَ فَرِّجْ عَنِّي يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ وَ اعْفُ عَنِّي الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ...


اى پناهگاهم در غم و اندوه،اى دادرسم در دشواريها،به تو پناه آوردم و از تو دادخواهى نمودم،و پناه‏جوى‏ تو شدم،و به ديگرى پناه نمى‏برم،و گشايش در كارم را جز از تو نخواهم،پس به فريادم رس،و در كارم گشايش ده،اى كه عمل اندك‏ را مى‏پذيرى،و از گناه بسيار در مى‏گذرى،عبادت اندك را از من بپذير،و گناه بسيار را از من درگذر،زيرا تو آمرزنده مهربانى ...!


پ.ن :

ای فرزند ادم !!

اگر می بینی خدا به تو نعمت داده

در حالی که تو گناهکاری ...

پس بترس !


نهج البلاغه مولا _ علیه السلام

میدانم که می ایی و میگذرد ... اندوه ـ سال هایی که بی تو گذشت !!




جمعه‌ها طبع ـ من احساس ـ تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت ـ تو تمایل دارد

بی‌تو چندی‌ ست که در کار ـ زمین حیرانم

مانده‌ام بی‌ تو چرا باغچه‌ مان گل دارد؟

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ـ ملکوت

یک قدم مانده، زمین شوق ـ تکامل دارد

جمکران نقطه‌ی ـ امید جهان شد که در آن

هرچه دل ، سمت ـ خدا دست ـ توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ ـ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد ...!


سید حمیدرضا برقعی


پ.ن :

عیدتون مبارک :)


طعم ـ گیلاس


تابستان برایم چیزی ست مثل ـ گیلاس _ یا مثلا هلو ...

تابستان دقیقا مثل ـ شب های ـ خنک ـ بالکن و شربت و هندوانه است !!


زیاد جدی نیست برایم

تابستان هم مثل ـ بقیه ی ـ  فصل ها ...

حتی پاییز را هم زیاد جدی نمیگیرم _

 دیگر ... فصل ـ اشک و غزل و برگ نیست برایم !!


مدت هاست خنثی شده ام /.


پ.ن:

... اره بدون ـ تو

ته ـ راهمه ... ته ـ دنیاس !!

بدون ـ تو شب هام

پر از غم

و آهه ...

اگه تنها بری ...

.

.

.


اره

این گناهه !!



فهم ـ چشم


درد ـ یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند

معنی ـ کورشدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصّه‌ی ـ تلخ مرا سُرسُره‌ها می‌فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف‌ زدن
چشم‌ها بیش‌تر از حنجره‌ها می‌فهمند

آن چه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن ـ این تذکره‌ها می‌فهمند

نه! نفهمید کسی منزلت ـ شمس ـ مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند ...!


کاظم بهمنی

بهــــــــــــــــــــــــــــــــار


انتخاب ـ بهار غبار نبود

همدستی ـ زمستان

و توطئه ی ـ تابستان

در هم امیخت

تا بار ـ دیگر

میوه ها

کال شوند ...!


سعید مطوری




پ.ن :

92 مبارک !!



در استانه ی جوانی !!


دلتنگی های ـ عجیب و غریب ـ این روز هایم ... بی هیچ بهانه ای ...

و بغض های ـ گاه و بیگاه !!

تئوری ـ جالبی هست که میگوید :

ادم ها به اندازه ادم هایی که دور و برشان هستند ... تنهایند !

هر چه اطرفیان و دوستانت بیشتر میشوند ... تنهایی ات بیشتر میشود ... انقدر بیشتر که گاهی حس میکنی میخواهند خفه ات کنند ! *

شاید دچار ـ این مرض ـ لا علاج ـ سر شلوغی شده ام !!




پی نوشت (1) :

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است !!


پی نوشت (2) :

حالا که در استانه ی نوززده سالگی ایستاده ام ... هیچ ... انگار از همیشه پیر ترم :I

هر سال به نه اسفند که نزدیک میشوم ... چنین حسی دارم ... این فکر که سالی که گذشت چقدر عوض شدم ... چقدر تغییر کردم ... اصلا چه کردم !!؟؟ مثل ـ خوره می افتد به جانم !!


پی نوشت (3) :

مرا بدون ـ اینکه پای ـ فواره ـ جاوید ـ اساطیر ـ زمین بمانم ...

ترسی شفاف فرا گرفته است !!






پا ورقی (*) :

برداشتی ازاد از بخشی از کتاب " اینجا باران صدا ندارد " کامران محمدی

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد 

 

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم ...



ناظم حکمت

 

... تو مانده ای !

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

حامد عسگری

م ر د م ... چه میگویند !؟

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...!

پدر و غصه های تو

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره
میفهمی ... پیر شده
وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه
میفهمی .... پیر شده

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره
میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه ....

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش
به خاطر غصه های تو بود ... !

Don't judge please !


As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.


She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace .



Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.


When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was
in the mood I would punch him for daring!”


For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.



When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided
it into half, giving her one half.



Ah! That was too much!
She was much too
angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed
to the boarding place.



When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!


She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her
cookies were kept in her purse


The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.


...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”


There are 4 things that you cannot recover



The stone... ...after the throw!



The word ...after it’s said!....


The occasion.... after the loss!


and...The time.....after it’s gone!


So be careful !


 

شب افتابی اتفاقی ست که فقط و فقط باید ان را دید !


پاییز 91

تهران / پارک ولایت


بی نظر ترین نمایشی که تا کنون دیده ام !

واقعا گفتنی نیست ... فقط باید ان را دید !


سایت رسمی شب آفتابی

ارشیو 18/3/89


تا فردا طلوعی بیش نمانده

عهد کنیم که امروز را به کمال توان خویش سرشار زیست کنیم

زندگی را به شکایت کردن تباه نکنیم

و به تکرار آرزو های خام که ای کاش زمانه ای دیگر بود

ایمان بیاوریم که با امید به انجام هر کاری توانا خواهیم بود

پل هایی بسازیم جای دیوار

بیاموزیم برای امروز زندگی کنیم

و در همه کس از انچه دارند بهترینش را بیابیم

و بدانیم جهان نیازمند افتاب لبخند هاست         سهم خود را ادا کنیم

مسلما جهان شکوهمندی در انتظار ماست

امروز عزیزش بیاریم

کوتاه تر است این عمر که به فردا حواله شود...

بود و نبود...


من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم ـ رقصی موزون
کاشکـــــِ ... پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی میجست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر اب
در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود ...!

ابی خاکستری سیاه
حمید مصدق

...

 

من مرده ام

و این را فقط

من می دانم و تو

تو

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

ــگیرم کلید را در قفل چرخاندی

دلت باز نخواهد شد!

می دانم

من مرده ام

و این را فقط من می دانم و تو

که دیگر روزنامه ها را با صدای بلند نمی خوانی

نمی خوانی و

این سکوت مرا دیوانه کرده است

آنقدر که گاهی دلم می خواهد

مورچه ای شوم

تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بیاورد

یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد

بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می دانم

باز هم مرا پرت می کنی

لا به لای همین سطرها

لا به لای همین روزها

این روزها

در خواب هایم تصویری است

که مرا می ترساند

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من می دانم و من

که می ترسم برش گردانم...

گروس عبدالملکیان

 

چقدر مردن خوب است !


چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

 

اگر زمانه به این گونه

ــ پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

ــ مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

 

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است 

چقدر مردن

ــ در این زمانه که نیکی 

حقیر و مغلوب است ــ

خوب است !

 حمید مصدق

ادم ها سنگ تمام میگذارند !!


آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی گذارنــد،

امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،


نــــــــه…


آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،

"سنـــگِ تمــام" را می گذارنـد و مــی رونــد !!!

از چیه من دلم گرفته !!؟

 

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

 

و این اغاز انسان بود ...


از بهشت بیرون آمد، دارایــی اش فقط یک سیــب بود. سیبـــی که به وسوسه آن را چیده بود.


و مکافات این وسوسه هبـــــــــــوط بود.

فرشتـــه ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انســـان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد،

پس زمین از بهشـــت بهتـــر است.

خـــدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را به زمین می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر

آکنده از حق و باطل، خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گر نه ...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرقت. انسان نمی توانست برود.

انسان بر درگاه بهشت وامانده بود و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیــــزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انســـان دستهایش را گشود و خـــدا به او " اختیــــار" داد.

خدا گفت: حال انتحاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین

که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد. تا تو بهترین را برگزینی.

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.

رنج و نبرد و صبوری را

و این آغاز انسان بود.


عرفان نظر اهاری

یادی از حسین پناهی :(


صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

Be good please !

People are often unreasonable, illogical and self-centered; Forgive them anyway.


 

If you are kind, People may accuse you , of selfish, ulterior motives; Be Kind anyway.

 

 

If you are successful, you will win some false friends and some true enemies;


Succeed anyway, people may cheat you; Be honest and frank anyway.


 

 

What you spend years building, someone could destroy overnight; Build anyway.


 

 

If you find serenity and happiness, they may be jealous; Be happy anyway.


 

The good you do today, people will often forget tomorrow; Do good anyway.

 

 

Give the world the best you have,and it may never be enough; Give the world the best you've got anyway.

 

 

You see, in the final analysis. it is between you and God; It is never between you and them anyway.


بیوگرافی استاد امیرخانی ( پدر خوشنویسی نوین ایران )



استاد غلامحسین امیرخانی در زمستان سال1318  در روستای - شهراسر - طالقان از توابع شهرستان ساوجبلاغ استان تهران که از دیرباز مهد بزرگان خوشنویسی این مرز و بوم مانند استاد درویش عبد المجید طالقانی - استاد بوذری و ... بوده به دنیا آمدند . در سالهای اولیه با توجه و ارشاد پدر باسواد  شده و با بعضی کتب مذهبی آشنایی پیدا کردند .

در 5 سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرده و تحصیلات ابتدایی را را در محله - ظهیرالاسلام - و - بهارستان - گذراندند و ادامه تحصیلات هم با قبول مسئولیت زندگی به صورت شبانه انجام شد .

در 18 سالگی با مرحوم استاد الاساتید سید حسین میرخانی که آن زمان در انجمن خوشنویسان حضور داشتند آشنا شدند وخوشنویسی را - که علاقه به آن از کودکی در ضمیر پاک استاد وجود داشت - به صورت حرفه ای دنبال کردند .

پس از سه سال کسب فیض و اخذ تعلیم از کلاس سراسر عرفان و اخلاق استاد میرخانی به استخدام وزارت فرهنگ درآمدند .

در سال 1344 به عنوان مدرس انجمن خوشنویسان فعالیت آموزشی خود را آغاز کردند . سپس به عضویت هیات امناء انجمن و در سال 1353 به افتخار استادی خوشنویسی نایل آمدند.

در سال 1358مسئولیت سرپرستی انجمن خوشنویسان به ایشان سپرده شد و استاد با درایت و مدیریت درخور ستایش این نهال نوپا را آنچنان نشو و نما دادند که هم اکنون در جای جای ایران نشانه ای از این انجمن مقدس به چشم می آید و به راستی خوشنویسی ایران ـ امروز و ظرفیت های بالقوه و بالفعل نهفته در آن تا حد زیادی خود را مدیون استاد امیرخانی می داند .

استاد هم اکنون ریاست شورای عالی انجمن خوشنویسان ایران را بر عهده دارند.

مختصری از فعالیتهای فرهنگی و هنری استاد به شرح زیر است:

شاگردی در محضر استادان سید حسین و سید حسن میرخانی

مدرس خوشنویسی با درجه استادی

ریس شورای عالی و عضو هیات امناء انجمن خوشنویسان ایران

عضو هیات داوران مسابقات خوشنویسی یاقوت - ترکیه

عضو اصلی کمیسیون ملی یونسکو در ایران

داور بیشتر مسابقات خوشنویسی داخلی و بین المللی

عضو شورای سیاستگذاری نمایشگاه های معتبر خوشنویسی

آثار خوشنویسی استاد:

رسم الخط امیرخانی - آداب الخط امیرخانی - کتابت جزوه استادان بزرگ نستعلیق - بهار در پاییز - ترجمه دعای کمیل - ترجیع بند هاتف اصفهانی - ترکیب بند محتشم کاشانی - تضمین گلچین سعدی - چند برگی از قرآن مجید - دیوان حافظ - رباعیهای خیام - جزوه روش خوشنویسی نستعلیق - سرو سایه فکن - صحیفه هستی - طلعت حق - غزلیات خواجوی کرمانی - مشق تمنی - کتابت مقدمه ای بر دو روزنامه شرف و شرافت - کتابت مقدمه مکتب کمال الملک - یادنامه استاد محمد رضا کلهر - خوشنویسی روی جلد کتاب های مختلف و مرقعات بیشمار .

از خداوند منان برای استادی که به حق پدر خوشنویسی ایران محسوب میشوند سلامتی و بهروزی مسالت داریم !

                                      

چشم ـ حسود !


یک چشم ـ من اندر غم ـ دلدار گریست

چشم ـ دگرم حسود بود و نگریست

چون روز ـ وصال امد او را بستم

گفتم نگریستی ... نباید نگری !

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد !


دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد ، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و میروند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد ، و جهان تلخ می شود.

تو اما باور نکن.عفریت فرهاد کش دروغ می گوید.زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.

عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه میتوان ردی از عشق گذاشت ، وگرنه هیچکس باور نمیکند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما میخندند.ما فرهادیم و میخواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ، از ملکوت تا مغاک.

عشق ، شیر و عشق ، شکر ، عشق ، قند و عشق ، عسل ، شیر و شکر و قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.خسرو ما اما خداوند است.

ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم.مابه عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هرچه سنگ و صخره می زنیم.ما به عشق این خسرو ... وگرنه شیرین بهانه است.

***

ما می رقصیم و بیستون می رقصد.ما می خندیم و بیستون می خندد.بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمیدانند خسرو ما چقدر شیرین است!!!


پی نوشت :

تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است

خامی و جوانــــــی و فزون خواهی و رفتن